کتاب دشت مینا
غزلیات حیدرعلی جمشیدی
کتاب دشت مینا نوشته حیدرعلی جمشیدی است. این کتاب مجموعهای از اشعار زیبای این شاعر توانمند می باشد که به چاپ هفتم رسیده است .
شعر زبان احساسات و این فرصت را به خواننده میدهد تا تصویر بهتری از دنیای اطرافش و روحات خودش داشته باشد. کتاب دشت مینا شما را از دنیای امروز جدا میکند و این فرصت را به شما میدهد که احساس بهتر به خودتان و جهان اطرافتان داشته باشید. شعر زبانی است که شما را از زندگی روزمره جدا میکند.
نمونه اشعار:
داستان من غزل ۳۰۹
غزلی راکه سرودم زدل وجان من است
گل نا قا بلی ازباغ وگلستان من است
سوزدل نغمه ی بلبل شده از روی گلی
سوزوساز ره عشقت غم پنهان من است
گرد شمعی پرپروا نه ندانسته بسوخت
آنچه دانسته بسوزددل سوزان من است
دل به در یا زدنم بهر تو نا خواسته بود
آنچه دانسته فناشد همه ایمان من است
آتشی بردل من دیده بر افرو خته است
شعله فتنه آن بهر نیستان من است
بهر ما سوختگان آتشی افزون نکنید
بهرحیدر گل روی تو گلستان من است
پریشان غزل ۲۵۵
مرغ دل پر واز سوی یارمی خواهدهنوز
برپر یشان حا لیم دلدار می خواهدهنوز
هرکجا مرغ چمن آوای خوش سر میدهد
او نوای دلنشین تار می خوا هد هنوز
نغمه های این دل شیدانوای عاشقی است
این غزل معشوقه بیدار می خواهد هنوز
بر سرم دارم هوای پر کشیدن سوی یار
مرغ دل پروازدرکهسار می خواهد هنوز
کلبه ای درسینه دارم جای هربیگانه نیست
محفل ما محرم اسرار می خوا هد هنوز
این پریشان حالی حیدرمگودیوانگی است
او طبیبی بر تن بیمار می خوا هد هنوز
گرشدی حاتم غزل ۴۵۹
آدمی راگرشود آدم به این عالم خوش است
خوی انسانی اگرباشدبه هرآدم خوش است
نیست آدم آنکه آدم ازوجودش درعذاب
آن که باشدبینواراهمدل وهم دم خوش است
گاه دیدم آدمی تنها به صورت آدم است
صورتوسیرت اگرهمراه شدباهم خوش ایت
آد می را آد میّت با ید ش ای با خرد
درمسیرزندگی تنها مرو باهم خوش است
هرکسی دست نیازش رابه سوی توگشود
گربگیری دست اوآنجاشوی حاتم خوش است
دارم امیدی که حیدر آنچه را بنوشته است
خوداگربهرگلی تشنه شودشبنم خوش است
آهسته آهسته غزل ۲۷۹
نشستم برلب ساحل صباحی بادل خسته
نوشتم خاطراتم را ولی آهسته آهسته
نظربرموج دریا وگذربرگردش دوران
عجب عمرگرانی راهدردادم ندانسته
جوانی فکرنان بودیم وفکرنان نان خورها
ولی حالا به فکردارو ودرمان پیوسته
نه آرامش به تن بود ونه برحال پریشانم
بهارزندگی طی شدبه افسون های دل بسته
سخن های دلم گفتم به احوال پریشانم
نوشته بهرتو حیدر اگرمیبوده شایسته
بهر سرگرمی غزل ۴۲۹
روزهادرفکرمن هستی وشب رویای من
این همه آشفتگی بهرتوشد سودای من
بی قرارم روز وشب دیگرزپا افتاده ام
آهوی گم گشته گشتی اندرین صحرای من
آن تب سو زان عشق وآه سرد سینه ام
آفتی گر دیده بهر این دل شیدای من
شعله شمعی که بردل بود وبرپروانه ها
گرتوافزونتر کنی این شعله هارا وای من
این همه افسانه را حیدر بگفت ازعاشقی
بهر سر گر می بود در هرشب یلدای من
بار الها عا فیّت از بهر شب های دراز
نعمتی دیگر بودافزون به نعمتهای من