علیرضا فرزانه
بانگ شب
بر حُرم شَبَم
عطر حضور تو
سایه انداخت!
انگار آمده ای
با ستاره
بانگِ خموشِ خروشِ مرا
تماشا کنی…!
در من شبِ سیه به سیاهی
نفس می زند
بگذار و بگذر!
از ِپلک ِپنجره
چشم مرا
ماتِ نگاهِ خود نکن!
من کوکِ سازِ بد آهنگِ شب شدم!
دستان تو را به ناگه
غلط شدم!
در من شبی تیره قلم می زند
بی سطر و بی ورق
چون ناسروده سرودی خموش
در خود شکسته ام
این مرده ی پنهان
حاشا ندارد!