علیرضا فرزانه
فراموشی
فراموشی*
من سالهاست
که نام ترا
خط زده ام
از لباسهای سفیدم
و بارها
شسته ام
دستانت را
از روی شانه های سبزم
و ساعت هاست
که فکرت را
سوزانده ام
در اجاق داغ قرمزم!…
من خود را نیز
خاکستر کرده ام،
ز نو؛
با عصای موسی
چسبانده ام،
و تن ام را
دوش گرفته ام
و بر طناب آپارتمان
پخش کرده ام…
و فردا خود را
پوشیده ام
و آهسته
کوچه را
از آتشی که خورشید
گرفته بود
به پاکی عبور کردم..!
من سالهاست
که تو را
دور انداخته ام
و یادم نیست
در کدامین سطل زباله
دست هایم را
از تو،
دور ریخته ام!!!